بوی تند عرق بدنم
دیگه نفسی نمیزاشت که جلوتر برم...
حال و حوصله این روزها رو اصلا نداشتم انگار امتحانات خدا تمومی نداره از یه طرف ...از طرف دیگه
با هوای گرم و کلافه کننده امسال که بی سابقه بوده تموم توانم رو گرفته بود ...
یه بار متوجه شدم نزدیک ورودی شهرم و صدای بوقهای ممتد ماشینای کاروان عروس من
به خودم آورد...
پام نای رفتن نداشت رو اولین سنگهای بلوار نشستم و به آدمها که با عجله از کنار هم
میگذشتن
برچسب: چقدر, نویسنده: محمد محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 23:15
- تورا دوست دارم-
در آسمان...
درزمین...
در باران...
در آفتاب...
می خواهم هرروز تودر انتهای خیابانینشسته باشیومن عبور کنم...سلام کنم...
لبخند تو را در بارانمی خواهم و زیر آفتاب...
میخواهم تورادوست داشته باشم...هرشعری که از تونوشته امبه جوی آبی...به رودخانه ی خروشانیبسپارم
میخواهم یک بار دیگرمتولد شومدنیا را ببینم...رنگها را نشناسممزه تلخی ها را ندانماصلا بگذار خودم راهمبه یاد نیاورم...
صبحی برخیزم
دیگر کسی به خانه ی ما سری نمیزند !!
یعنی چه شد دلی برای دلم پری نمیزند؟!
سبد سبد ستاره در آسمان دلم چیده ام
چرا دیگر کسی برای چیدنشان ؛دری نمیزند!
در کوچه ها همهمه ایست ؛ بی تفاوتند !!
چرا دیگر کسی از پشت خنجری نمیزند؟!!
این روزها...دردمان می آید...گریه مان می آید...مردنمان می آید...!! نوشته شده در شانزدهم شهریور ۱۳۹۶ساعت
9:55 توسط حمید عسکری اطاقوری| |
و مردمان بینوایی که دل به وعده های اینان دوخته اند و نمیدانند که اینان
از رودبار که سرازیر شوند تمام حرفهایشان را باد خواهد برد...
و فردا روز از نو روزی از نو و حقی که برای ساختن این مملکت باید صرف شود
صرف لبنان ، سوریه ، عراق و گنبدهای طلا میشود و ناسزا و توهینهایشان
نصیب ما ...
و ما می مانیم در جنگی نابرابر با طبیعتی که دوستمان هست !!!!
برچسبها: لنگرود, سیل لنگرود, لنگرود زیر آب
برچسب: فاجعه, نویسنده: محمد محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 23:15
نگران این روزهایم نباش نازنین ...
حال من
آری حال من دیگر خوب است...
باور کن حال من خوب است
باد می آید و می رود
باران می بارد...
درختان رقص دلدادگی را برای
پاییز رویایی شروع کرده اند
باورکن ...
باورکن حال من خوب است
باور کن!
مثل همین شبهای دم گرفته تابستان ...
که روزهای بی رمق را در خود میکشد
و هر روز صبحی زیبا می آفریند ...
باور کن حال من خوب است ...
پاییز دارد می آید ...
آااخ چقدر کار دارم
برچسب: پاییز, نویسنده: محمد محمدی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 23:15
بیاییم عادت کنیم هر روزچند لحظه ای گریه کنیم...
فرقی هم ندارد برای آن دخترک سر چهار راه که تمام آرزوهایش را در چند جعبه آدامس ریخته و به تو می فروشد باشد
یا برای چشمهای اون پیرمرد و پیرزنی که سالها به در دوخته خشک شدند....
یا دستهای لرزان مادر وقتی قاشق دارو را به زور به لبش میرساند...یا قاب عکس پدر روی طاقچه که نگرانی را میتوان از عمق چشمانش خواند ...
بیایم هر روز گریه کنیم برای شستن غبار چشمهای
همه چیز بعد رفتن توآزار دهنده شدههمین گوشی را ببین
نمیدانم چه کرده ای دیگر تورا نشانم نمی دهد !!!
من ؛
بگذریم
تو
بی من
چه میکنی ؟!!!!!
نوشته شده در سی ام مرداد ۱۳۹۶ساعت 19:25 توسط حمید عسکری اطاقوری| |
جایی که حیوانهای درنده را
از شر انسان در امان میدارد!!!!!!
نوشته شده در سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 6:45 توسط حمید عسکری اطاقوری| |
برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:23
این روزها...
از تو نوشتن - بهانه - میخواهد
و از تو ننوشتن - بهانه ها -
وقتی نیستی
سکوت تنها واژه ایست
که بودنت را انکار نمی کند ...
مرد بودن من
ربطی به زن شدن کسی ندارد ....
نوشته شده در سی و یکم مرداد ۱۳۹۶ساعت 9:42 توسط حمید عسکری اطاقوری| |
برچسب: روزها, نویسنده: محمد محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:23
خدایا...
وعده نگاهی داده بودی
سبزتر از خواب بهشت
از شاخه ی هیچ درختی گناه نکردم
و جهانت اما
جهنمی از یک سیب بود !!!
دیشب با چهار دیوار سفید
چند پرنده کاغذی
یک ساعت قدیمی خوش حافظه
و یک شمع
تولدم را جشن گرفتم
همین قدر ساده ...
همینقدر با شکوه...
نوشته شده در یکم شهریور ۱۳۹۶ساعت 6:2 توسط حمید عسکری اطاقوری| |
کاش مرا دقیق تر به ذهنتمی سپردی و مرا بهترمی شناختیتا وقتی به عکس من خیرهمیشدی بجای حسرتآن تلفن لعنتیت رابر میداشتی و بهم زنگ میزدی و میگفتیچقدر دلتنگ دیدن و نبودن منی ...
جان من...دنیا ٫ دنیا مجازیهدنیای عکسهای بی جاندنیای اشکهای قاب گرفتهپشت سوسوی نور بی رمقگوشی های دل سخت...
جان من...شاید نمیدانی که هزارانهزار واژه و حرف عقیمپای همین دنیای لعنتی غیر واقعی خودشون رو پشت این ماس ماسک مجازی حلق آ
برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:23
پاییز...
دارد می رسد
- جان من -
فصل عشق بازی ...
بیا انار دانه کنیم
پاییز
چون خوابی بلند
آرام آرام
خواهد رسید
و من تب خواهم کرد
و دوباره زاده خواهم شد
پاییز در راه است
جان من
چرا لحظه ای کنارم نمی نشینی !!!
نوشته شده در سوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 8:42 توسط حمید عسکری اطاقوری| |
برچسب: پاییز, نویسنده: محمد محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:23
تکیه بر باد
دیگر برایت از باد خواهم گفت از آخرین ویرانه هایی که در تنم فرو می ریزد
فوت...!
فوت شد...
از همان روزی
که رفتی !!!
نوشته شده در سوم شهریور ۱۳۹۶ساعت 10:2 توسط حمید عسکری اطاقوری| |
برچسب: نویسنده: محمد محمدی تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 14:23